عید فطر و مولوی

[ad_1]


خُنک آن‌دم که جنایات عنایاتِ خدا شد (مولوی)


عید فطر و مولوی

عید فطر است و حیرانم . به دنبال کسی برای گفت و گویی . اما باز در این ساعات عید هم انگار، با مولوی است که می توان بیشتر از دیگران بود و از مولوی است که می توان بیشتر از دیگران شنید. گویی این بیت که مناسب این ساعات است مرتب در درون زمزمه می شود

خُنک آنگَه که کند حق گنهَت طاعتِ مُطلق
خُنک آن دم که جنایات، عنایاتِ خدا شد  (۱)

مولویِ عزیز و بزرگِ ما که در خمِ جانش قطره ای از آن مِی روحانی چشیده ، با کلامش قرنهاست که می چشاند تشنگانِ بادیه را از زلال چشمه های حکمتش . قرنهاست که در میان سطورِ گفته هایش شرحی می توان خواند از بی نهایت (۲) . شرحی از دیدنی ها که دیده در «حرمِ جان» و در کوی یار (۳). شرحی می توان خواند از گفتنی ها که شنیده . از آسمانها که در آنها پرواز داشته.

این رمضان هم گذشت . این رمضان گرم هم با روزهای بلندش رخت بربست و در این ساعات آخر می خواهم با کسی سخن بگویم و از دهانی به تعبیری «سخنِ تازه »(۴) بشنوم و چه کسی زیباتر از روح بی تاب جلال الدین محمد مولوی . واژه “روزه” در اشعار و ابیات مولانا مکرر استفاده گردیده و در پرِش های ذهنِ بی تاب و بلند پرواز مولانا تعابیر لطیف، زیبا و شگفتی را می توان در خصوص روزه و روزه داری شنید. زیباترین قطعه و پرده از اشعار مولوی که در آن به روزه اشاره شده را بارها و بارها شنیده‌ایم. تعبیر “خورنده ی لقمه های راز ” و…

و تعابیر دلنشین و زیبای دیگری که در این قطعه است: ” یک شبی بیدار شو، دولت بگیر!“…یا “«انبان»(!) زِ نان خالی کنی، پر زگوهر های اجلالی کنی “و … . اما از این روزه دارِ عاشق بیشتر بشنویم و نزدیک تر شویم به احساسِ او از روزهای روزه ؛ از روزهای اِمساک.

این لحظات عید فرصتی است تا با هم به مرور بنشینیم چند نمونه از محاکاتِ لطیف و عارفانه این روحِ بزرگ و پرجذبه را.

۱- « تا قیامت روزه دارم روز و شب »
در غزل ناب و شگفت “در هوایت بی قرارم روز و شب” در بیانی از تعبیر روزه وام گرفته شده . این غزل را نیز بارها شنیده ایم . اما این بیت انگار با این حال و هوای انتهایِ رمضان ، با حال و هوای این ساعات آخر خوب همخوان است:
تا بِنَگشایی به قندت روزه ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب

افطار با قندِ شیرینِ مِهر توست که افطار است ورنه من همچنان لب بربسته و کام نگشوده، تا قیامت روزه دارم روز و شب. “حکایت روزه دار عاشق” شاید نامی مناسب باشد که براین غزل می بنهیم. ای گردانندۀ شب و روز ،یا مَن یُقلِبُ الّیلَ وَ النّهار، اینک این منم با این جانِ تشنه و این روحِ گرسنه، طعام نخورده و نچشیده… مرا در کویرِ این عالم رها کرده ای بی سامان و سرگردان … من نه آن روحم که با قند، روزه داری ام بگشایم و نه آن کودکم که به شیرینی مشغول شوم و از شیرینی کام برگیرم؛ من در انتظارم ، نه! من خود خودِ انتظارم ، من در هوایت بی قرارم ، بی قرارم روز و شب. سر ز کویت بر ندارم روز و شب. تا بنگشایی به قندت روزه ام ، تا قیامت روزه دارم روز و شب. … احسنت و درود بر این مولوی! درود بر تو که با قندِ لبش روزه می گشایی.

می گوید، آن قدر در خود و در فکرِ خود مشغولم به تو و در جستجوی تو، که حتی مجال و فرصت سرخارانیدن هم با من نیست روز و شب!

تا نیابم آنچه در مغزِ من است
یک زمانی سر نَخارم روز و شب

این غزل را با صدای پرطنین شهرام ناظری شنیده ایم. همچنین در گریه بید با صدا و ساز مرحوم محمدرضا لطفی ، که چه خاطره انگیز ماند.

۲- « روز تویی ، روزه تویی ، “حاصلِ دریوزه تویی” »
باز مغازله ای دیگر و عاشقانه گویی دیگری در تعابیر متعدد این غزل به کار رفته. در غزل معروف «یار مرا، غار مرا ، عشق جگر خوار مرا» این مصراع بسیار به جان می نشیند: «روز تویی ، روزه تویی ، “حاصل دریوزه تویی” ».

روز و روزه و حاصلِ تمنّا تویی . حاصل روز و روزه ام تویی . این نگاه به چه مفهوم است ؟! این حاصل، چیست؟ می گویند تنها صداست که می ماند . آری تنها صداست که می ماند. روزی در گوشه ای دیگر از این تاریخ ، در گوشه ای دیگر از این کویر ، روحِ بی تابِ دیگری، به نجوا سر به آسمان کرد که “رب هِب لی مِن الصّالِحین” (صافات:۱۰۰ ) . روحی بی تاب، در نجواهایش و در تمنّاهایِ روز و روزه هایش از «او»، هم صحبتی با خوبان را خواست. به قول حافظ «محصولِ دعا» در رهِ جانانه نهاده !

۳- « سالی دو عید کردن، کارِ عوام باشد
ما عارفانِ جان را، هردم دو عید باشد »

دو عید در سال یعنی: عید فطر و عید قربان. مولوی باز به ادّعا نشسته که، آری! این عوام اند که هر سال دو بار عید می گیرند. جانی که در آن از قطره ای از خم باده چکانیده اند، هر لحظه دو عید دارد! به تعبیر دیگر : عیدانه فراوان شد ، تا باد چنین بادا ! …مکرر در مکرر مولوی اصرار دارد که بگوید غم در جانش راه ندارد و لحظه لحظه در عید است و شادان و پایکوبان غم را گردن بریده و “هر غمی کو گِردِ ما گردید، شد در خونِ خویش (!) ” و ….

*****************

گردش در مجموعه غزلیات پرآتش مولوی، گردشی است که درآن با بی پروا گویی های جانی آتشین هم سخن می شویم . حاصل این “گلگشت” – به تعبیر سعدی-، پنجره هایی جدید از نگاه است.(۵) اما برای پایانِ سخن، خوب است تا باز از غزلیات به «مثنوی» برویم تا از این دریای بی پایان ـ به تعبیر علامه محمدتقی جعفری – کامی عیدانه برگیریم. این حال و هوای عید و این لحظات با این ابیات شاید بیشتر همخوانی دارد . ابیاتی همه امید و همه شور . ابیاتی متناسب با نجواهایِ دل یک روزه دار پس از یک ماه روزه داری

تو مگو ما را بِدان شَه راه نیست / با کریمان، کارها دشوار نیست

در دلِ تو مِهرِ حق چون گشته نُو / هست حق را بی گمان مِهری به تو

 

یا مَن هوَ بِمَن رجاهُ کریم / يَا خَيرَ مونسٍ وَ اَنيس

استخوان شکسته را تو پیوند دهنده ای یا جابِر العظمِ الکسیر؛ این شکستگیِ سخت را در این روح، پیوستش را از تو می خواهم … روحی چند تکه و ذهنی پراکنده مرا به کجایم خواهد برد؟ به کجا خواهد رساند؟ تویی جابرِ استخوان شکسته ، تویی پیوند دهندۀ شکستگی … از تو می خواهم جَبرِ این عَظمِ کسیر را.

یا مَن اِلیه یَلجاء المُتحیرین / یا مَن لا یُستَعانُ اِلاّ بِه / یا حَسَنَ البَلاء .

در آستانه عید فطر1438


۱- مولوی ، دیوان شمس ، غزلیات:

خنک آن کس که چو ما شد، همه تسلیم و رضا شد

گِرو عشق و جنون شد، گهر بحرِ صفا شد

۲- حافظ ، غزلیات :

این شرحِ بی‌نهایت كز زلف یـار گفتند حرفی است از هزاران كاندر عبارت‌ آمد

۳- مولوی ، دیوان شمس ، غزلیات:

مطربِ مهتاب رو، آنچه شنیدی بگو ما همگان محرمیم، آنچه بدیدی بگو

ای شه و سلطان ما،ای طربستان ما در حرمِ جان ما برچه رسیدی؟بگو

۴- مولوی ، دیوان شمس ، غزلیات:

هین سخنِ تازه بگو، تا دو جهان تازه شود وارهد از حدِ جهان، بی‌حد و اندازه شود

۵- نمونه های متعددی از اشاره به بحث روزه در غزلیات مولوی هست . مثلاً نمونه ای دیگر :

مبارک باد آمد ماهِ روزه / رهت خوش باد ای همراهِ روزه

شدم بر بام تا مَه را ببینم / که بودم من به جان دلخواهِ روزه

نظر کردم کلاه از سر بیفتاد / سرم را مست کرد آن شاه روزه

مسلمانان سرم مست است از آن روز / زهی اقبال و بخت و جاهِ روزه

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *