آرایش در نزدیکى جبهه‌ها!

[ad_1]

قبل از ديدنِ هيچ نشانه اى از فيلم و فقط با شنيدنِ اسم “ويلايى ها” آدم يادِ ويلاهاى شمال مى افتد و فكر مى كند احتمالا با فيلمى مثل “در انتظار الى” مواجه خواهيم بود كه قسمت عمده ى آن در يك ويلا در شمال مى گذرد. در فصل آغازين ويلايى ها پسر بچه اى كه به همراه مادر بزرگ و خواهرش وارد مجتمع ويلايى در حوالى انديمشك مى شوند به موضوع دريا و بيابان و ماهيگيرى و ويلا اشاره مى كنند تا هم ما و هم خواهر كوچولوى پسرك بدانيم اين ويلا نه آن ويلاست كه ما فكر مى كرديم!

داستان بديع و تازه است. حضور خانواده ها در كنار رزمندگان، حضور عشق، لباس نامزدى و آرايش و آينه در نزديكى جبهه ها، حضور بچه ها و بازى و خوشحالى در جوار ميدان نبرد و از همه مهم تر حضور زن و نه فقط ترشى و مرباى او كه عطر و بوى او و لطافت او در نزديكى جبهه ها، همه نكاتى هستند كه تا حالا كمتر در سينماى ما به آن پرداخته شده است. فيلمساز در عنوان بندى هاى ابتدايى و پايانى اصرار دارد كه چنين چيزى در واقعيت اتفاق افتاده است. فرمانده اى بعد از يك جلسه ى مهم جنگى، يكى دو ساعت هم وقت با دخترانش مي گذراند غذاى خانگى مى خورد و با همسرش كه فرمانده ى ويلايى ها هم هست، اوقاتى سپرى مى كند و دوباره با بچه ها گِل بر ماشينش مى مالند تا عازم خط مقدم شود. اين معناى كامل پشتِ جبهه است اما پشتِ جبهه با چاشنى خانواده.

تمايز ويلايى ها نسبت به بقيه ى فيلم هاى پشتِ جبهه اى در مسافت و فاصله ى كوتاه است. بچه ها و زنان شب ها به آسمان كه نگاه مى كنند منوّر و خط قرمزِ گلوله هاى ضد هوايى را مى بينند و گاهى هم دور هم سريال نگاه مى كنند و روز كه مى شود آشپزى مى كنند و مربا مى پزند و در بيمارستان به پرستارى از مجروحين جنگ مى پردازند تا اينكه “هايس” از راه برسد و خبرى بياورد. خبرهاى هايس شوم است اما همين هايس آذوقه هم مى آورد اما بچه ها و زنان مى دانند كه تخم مرغ و سيب زمينى ها و ساير اقلامى كه هايس مى آورد بى منّت نيست و بهاى منّت آن ممكن است جان عزيزانشان باشد.

در شروع فيلم، هايس از جاده اى كوهستانى مى گذرد كه از اطراف آن صداى بمِ انفجار هايى به گوش مى رسد كه نشان از در جريان بودن جنگ در فاصله اى نه چندان دوردست دارد. اما اين هايس به غايت زهورا در رفته و قديمى است. اغلب خودروها هم همين طور قديمى اند آنقدر كه آدم فكر مى كند انگار عوامل ساخت فيلم نتوانسته اند خودرويى در شرايط خوب متعلق به دوران جنگ پيدا كنند! تنها خودروى با شرايط خوب خودروى فرمانده است. شايد هم كارگردان مى خواهد به ما بگويد امكانات و تجهيزات جنگى ما در حال قديمى شدن و پوسيده شدن بودند. آنها حتى خودرو براى حمل شهدا نداشتند و بدن هاى آنها را روى هم پشتِ وانت تلمبار مى كردند! لباس هاى بازيگران گاهى خيلى تميز تر از هر چيز ديگرى در صحنه هستند. لباس نگهبانان مسلح در فصل آغازين فيلم حسابى تميز و اطو خورده است در حالى كه وضعيت بيمارستان و داخل و خارج ويلاها حسابى به هم ريخته است. ويلايى ها گاه مورد حمله ى مستقيم هم قرار مى گيرند و ما از چشم خلبان هواپيماى دشمن، زنان و بچه ها را از آسمان مى بينيم. چادرهاى اغلب سفيد و خيلى تميز كه البته هواپيماهاى دشمن قادر به آسيب رساندن به هيچكس نيستند، حتى در عدم وجود توپ هاى ضد هوايى!

هر راننده اى كه با هايس يا موتور يا ماشين ديگرى به ويلايى ها مى رسد و پاكت نامه اى در دست دارد توان ماندن و نگاه كردن در چشم هاى زنان و بچه ها را ندارد. انگار كه آنها سينه به گلوله راحت تر مى سپارند تا مواجه شدن با خانواده ى شهدا! اما راننده ى جوان “الياس” كه ته ريش نورطها اى هم دارد و دل در گرو “نادره” يكى از اهالى ويلاها سپرده، به خاطر عشق با علاقه به ويلايى ها سر مى زند و دست آخر هم به خاطر عشق مى زند به خط مقدم!

بازى هاى بازيگران اغلب با فضاى فيلم جور در مى آيد و قابل درك و باور است گرچه بيانِ بعضى از آنها با تكلف و فاخر به نظر مى رسد كه به كار نمى چسبيد اما بازى “ثريا قاسمى” به خصوص نگاه هايش يك نمونه ى دقيق، درست و بى نقص است.
گره داستان فيلم در زنده بودن يا نبودن “داود” است. در طول فيلم چند بار خبر شهادت مى آيد و آدم فكر مى كند در مورد داود است اما هر بار خبر شهادت كس ديگرى است. فيلم تماشاگر را با خودش مى كشاند، اشك مى گيرد، صحنه هاى هولناك از انبوه بدن هاى تكه تكه شده ى رزمندگان را نشانمان مى دهد و ناگهان در يك تعليق كامل انگار خودش از قصه گويى بيشتر خسته مى شود و ناگهان خودش را تمام مى كند. پايان الاكلنگى و شايد بهتر گفت پايانِ “اصغر فرهادى وار” احتمالا بايد دقيق تر از اينى باشد كه ما در ويلايى ها مى بينيم!

اگر فيلم اصرار بيش از اندازه بر گشودن معماى داود نداشت مى توانست خيلى راحت تر و بى تكلف تر با تماشاگرش برخورد كند. فيلمساز انگار خودش را در يك رودربايستى با تماشاگر قرار مى دهد و اصرار دارد جذابيت و كشش ايجاد كند و البته آخرش هم بزند زير حرفش و ناگهان تماشاگر را با عنوان بندى پايانى تنها بگذارد! به نظرم موضوع فيلم آنقدر بديع و در عين حال جالب بود كه فيلمساز از وسوسه ى معمابازى دست بردارد و با يك قصه گويى ساده با آن همه مواد و مصالح در دسترسش فيلمى ماندگار و اثرگذار بسازد.
به اين فكر مى كردم كه چه اتفاقى مى افتاد اگر به جاى اصرار بر معماى داود، فيلمساز به جنبه هاى انسانى جنگ با حضور زنان مى پرداخت؟ شايد مى شد مادر داود را در مواجهه با يك اسير جنگى مجروح عراقى قرار داد كه او را با مادر خودش اشتباه گرفته است و مادر هم از محبت دريغ نمى كند گرچه كه ممكن است از تفنگ همين عراقى به سمت پسرش شليك شده باشد!

ويلايى ها را بايد ديد. نگاه جديد و مهمى دارد.

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *